مهر كه مي آمد كمي قبلش هوا رو به سردي مي گذاشت و مه رقيقي در آغوش كوههاي اطراف آرام مي گرفت و هواي گرم تابستان كم كم جاي خود را به هواي مرطوب و تا حدي سرد پائيز مي داد .
اين "دومان"هاي تدريجي مقدمه يي بود براي پذيرش اينكه ديگر تعطيلات رو به اتمام است و رفته رفته بايد دفترچه هاي مشق سال قبل را كه هنوز صفحاتش تمام نشده است از بقچه بيرون كشيد و براي نه ماه تمام مسير تكراري خانه و مدرسه را پيمود .
آن موقع كه كسي خبر از تقويم و اين حرفها نداشت بزرگترين عامل براي يادآوري شروع پائيز و سال تحصيلي اين بود كه درست روز قبلش مي بايد تمام ادوات جنگي در دسترس و سربازان آمادهء رزم از مقابل مردم شهر درست و حسابي رژه مي رفتند و معني اش اين بود كه بايد فردايش در حياط مدرسه غلغله يي باشد . شب كه مي شد وارسي بقچه ها و پستوها شروع مي شد . از خودكار نيمه كاره گرفته تا خط كش شكسته و كتابهاي كهنه گردگيري مي شدند و زودتر از هميشه لحاف و تشك بود كه در آن خنكاي شبانه ميزبان خوبي براي يك بچه خسته از سه ماه كار و تلاش و بالا و پايين پریدن بود . آنقدر فكر و خيال و نقشه به كله آدم مي آمد تا دمدمه هاي صبح چشمي به خواب زند و قبل از آن پهلو به پهلو شدن هاي مداوم و ديدن صحنه هاي جورواجور از مواجهه با همكلاسي هاي جديد و قديم و معلم هايي كه سه ماه تمام تعطيلات فرصتي براي تمدد اعصاب مي يافتند.
صبح كه مي شد از كوچك و بزرگ ،از زن و مرد و دختر و پسر همه و همه مي رفتند و به دنبال خود بچه ها را مي كشاندند و اين احتمالا" تنها روزي بود كه اين طفلان معصوم با ميل و رغبت به مدرسه مي رفتند و مطمئن بودند كه حداقل يك امروز را به پاي تخته فراخوانده نمي شوند و درس پس نمي دهند .
هر چقدر هم كه زودتر مي رفتي باز هم مي ديدي كه چقدر آدم سحرخيزتر بوده اند و كامرواتر كه به محض رسيدن _بي هيچ فوت وقتي_شروع به بازيهاي متداول كرده اند و در اين مدت كه همديگر را نديده اند فرصت بازيهاي دسته جمعي را از دست داده اند. ديدارها تجديد مي شد و پرس و جو و اينكه چه كساني قبول شده اند و چه كساني مردود: "فلاني كه دو تا تجديد داشت بالاخره چه كرد؟"
بچه هاي مايه دار دست در دست پدري،مادري يا دست كم برادر بزرگتري چيزي با لباس و كفش نو و كيفي خوش رنگ كه هنوز تويش خالي بود با نخوت و غرور خاصي يك به يك وارد مدرسه مي شدند و از اين به بعد مصائب مدرسه رفتن اشتياق اوليه را فروكش مي كرد . دمپايي كهنه يي كه آخرين بازمانده تابستان از دست رفته بود و خودش هم آخرين ساعتهاي عمرش را مي گذراند و پاي بي جوراب و لباس هميشگي و كمبودهاي ريشه دار همه و همه هجوم مي بردند و سوالات بي پايان را با خود مي آوردند . آيا امسال هم به جاي كيف از آن كش بند تنبان استفاده خواهم كرد يا يك نايلون پلاستيك ضخيم از جايي خواهد رسيد تا كتاب و دفترت از باد و باران در امان باشد.
اين قصه هميشه تكرار زندگي بود كه بي اهميت ترين چيزها ،براي خيلي ها تا آن اندازه مهم باشد كه لذت روز اول مدرسه را در مذاقت گس كند.
همه كه به صف مي شدند طبق يك عادت مالوف جناب مدير به پشت تريبون مي رفت و كرور كرور نصيحت تحويل جماعت مي داد تا حداقل براي نه ماه اندرز ذخيره كنند و در جا نزنند و خوشبخت بشوند . جايي كه او هنوز از صدقه سر درس خواندن نتوانسته بود سر پناهي براي اهل و عيالش فراهم كند انتظار داشت كه بچه هاي جاهل مردم يك شبه "انشتين" بشوند و چنان از محسنات درس خواندن داد سخن مي داد كه مي خواستي همان لحظه بروي و يقه نجار سر كوچه را بگيري و به مكتب بياوري تا مشكلات بشريت بيش از اين بيخ پيدا نكند.
آن سالها كتك زدن دانش آموزان از تفريحات سالم محسوب مي شد و بر كسي حرجي نبود اگر محصل مادر مرده و كم سن و سال را در همان روز اول ناك اوت مي كردند.بهترين معلم در آن برهه دو مشخصه عمده داشت :كمتر مشق بگويد،كمتر بزند.اگر هم زد زياد از روشهاي ناجوانمردانه استفاده نكند.
اين قضيه هم كه حل مي شد كلاسهاي فرسوده كه سعي شده بود در زمان تعطيلات دستي به سر و گوششان كشيده شود ،منتظر هياهوي پايان ناپذير كودكان بود. كلاسهايي كه سقف چوبي آن جايي مطمئن براي زيست انواع حيوانات از پرستو و گنجشك گرفته تا موش و رطیل و عنكبوت بود و هر لحظه می توانست سقوط يك موش از آن بالا كلاس را به تعطيلي بكشاند.
نيمكتهاي چوبي سه نفره كه چهار نفر به زور بغل هم مي چبيدند و منتظر معلم مي شدند تا كتابهاي نو را بياورد و تحويل بچه ها بدهد و اولين سوالش كه تابستان را چگونه گذرانديد و بعد اينكه دو ساله هاي كلاس چه كساني هستند و همه اينها فرصتي بود براي آشنايي با چهره هاي غريب كه مي خواستند حداقل نه ماه تمام در آن فضاي محدود سر كنند و خاطرات آينده خويش را زندگي كنند.
به زودي اين روز بخصوص به سر مي رسيد و از فردايش اضطراب تكاليف انجام نشده و تعاريف از ياد رفته دغدغه اصلي به شمار مي رفت و معلمي كه همان روز اول مشخص مي كرد كه هنگام تنبيه دوست دارد از چه وسيله يي استفاده كند:خط كش ،تركه ،سيم يا….
كسي نمي توانست ادعا كند كه يك سال تحصيلي را از سر می گذراند بدون آنكه كتك بخورد.
حالا تصور كن پايي كه به خاطر سوراخي كفش پر از آب شده است و يخ بسته و دستهايي كه در آن سرماي كوهستان دو ساعت بغل بخاري هم گرم نمي شد و لباسهاي گل آلود و ضربه هاي ويران كننده تركه آلبالو كه چرا به جاي فلان گفته يي بهمان. قبول كن كه در آوردن دكتر و مهندس از اين يخ زده ها و در اين فضا واقعا" كار مشكلي بود . باور نداري!؟
گوسفندانی که گرگ می شوند!
✍ #حمید_رستمی
نگاهی به فیلم "کومور" ساخته #اسماعیل_منصف
#فیلم_کومور (زغال) ساخته اسماعیل منصف با صحنه وثیقه گذاشتن و مرخصی چند روزه یاشار جوانی پر سودا، به خاطر شرکت در مراسم عروسی خواهرش و تاکید مامور نیروی انتظامی به یاشار و پدرش در مورد فرار نکردن و اینکه در صورت فرار سند خانه دایی اش به اجرا گذاشته خواهد شد شروع می شود و متعاقب آن یاشار سوار بر ترک موتور "غیرت" پدرش از جادههای مرزی که با سیم های خاردار مشخص شدهاند هم اطلاعات دقیق از جغرافیای قصه به تماشاگر می دهد و هم تاکید دوباره بر احتمال فرار یاشار مخاطب را آماده قبول واقعیت میکند و در ادامه وقتی دوست یاشار باز به او یادآوری می کند که فکر فرار به سرش نزند، مخاطب یقین می کند که این اتفاق خیلی زود خواهد افتاد و صبح روز بعد از مراسم عروسی وقتی پدر با صدای تندباد بیدار می شود انگار این تندباد زندگی است که سرنوشت این خانواده را تکان داده و با خالی بودن بستر یاشار آنها را در مسیر دیگری می اندازد و آن آرامش ظاهری اوایل فیلم را هم بر باد رفته می بینیم. کارگردان با مقدمه چینی دقیق و دادن اطلاعات کافی برای معرفی قصه و شخصیت ها استیصال خانواده برای بازپرداخت بدهی حاصل از گم شدن طلاهای یده شده توسط یاشار را به نمایش میگذارد و خانوادهای که با دامداری و فروش ذغال به سختی ولی با شرافت روزگار می گذراندند و هر جا می رفتند قابلمه ای سرشیر را به عنوان هدیه میبردند حالا باید با فروش دام ها به فکر یافتن راهکاری برای تادیه بدهی حاصل از فروش خانه دایی باشند و این جاست که سخن اصلی فیلمساز آشکار می شود.
جایی که "غیرت" به تدریج پی به نامردی برادر زن و حسین طلا فروش برده و تصمیم میگیرد به شیوه خودشان با آنها به مبارزه برخیزد و انگار در جامعهای که گوسفند بودن به شدت مایه عقب ماندگی اقتصادی و مورد ظلم واقع شدن است باید گرگ بود تا هم حق خود را ستاند و هم مواظب خود و خانواده بود و هم به موقع اش با تکه پاره کردن اطرافیان، خود را از گزند آسیب مصون داشت.
کارگردان در تصویر اجتماعی خشن شجاعت لازم را به خرج داده و انگار بر هیچ رابطه یی نمی توان مهر قطعیت سلامت زد و حتی روابطی چون خواهر- برادر، پدر - فرزند و حتی رابطه عاشقانه یاشار و دختر دایی اش المیرا هر آن می تواند دست خوش تغییرات بنیادین شود و درست به همین خاطر است که فیلمساز از نشان دادن داماد غیرت و شوهر لیلا ( #ژیلا_شاهی ) خودداری می کند چرا که به لرزان بودن این سعادت ایمان کامل دارد.
غیرت( #هادی_افتخارزاده) که سمبل پاکدستی و کسب حلال در منطقه بوده، حالا به قاچاق مشروبات الکلی روی آورده و به زودی بدهیهای خود را داده و رفته رفته عقدههای فروخورده خود را سر محیط پیرامون خالی می کند: مثل تحقیر طلافروش با خرید بیشتر جواهراتش.
کارگردان در استفاده از نشانه های بومی منطقه آستارا به شدت موفق عمل کرده و هیچ کدام از این المانها باسمه یی جلوه نکرده و کارکرد خود در راستای اهداف قصه را داشته و در پیشبرد آن نقش کلیدی ایفا میکنند. این داستان بدون این جغرافیا و آدم ها و نشانه ها به نوعی غیر قابل تصور است!
استفاده کاربردی از عناصری همچون جنگل، دریا، رودخانه، قاچاق، مرز و حتی زبان محلی به همراه بازی های بسیار خوب، روان و رئالیستی بخصوص از هادی افتخارزاده، ژیلا شاهی، #یوسف_یزدانی و مرحوم #یوسف_جاوید از "کامور" فیلمی در خور، دردمند و قابل دفاع ساخته است.
هرچند فیلمنامه در برخی موارد کاستیهایی داشته، از جمله عدم اقناع تماشاگر در مورد انگیزه و چگونگی سرقت طلاها و متعاقب آن چگونگی دست به دست شدنش تا حدودی از منطق روایی کاملی برخوردار نیست و بیشتر به خواست نویسنده ارتباط دارد تا منطق داستانی. شاید اگر المیرا دستش با رفیق یاشار در یک کاسه بود و حتی سرقت طلاها به دست یاشار نقشه یی طراحی شده از سوی آن دو و گیر انداختن یاشار بود موجب بروز اتفاقات جدیدی در مسیر داستان می شد از سویی شخصیت المیرا را از انفعال کنونی خارج می کرد و از سوی دیگر یاشار را که _حتی از عشق اش هم رو دست خورده _ در اهداف خود از جمله اقدام به فرار از مرز و حتی روی آوردنش به قاچاق مصمم تر می کرد!
منبع رومه #هفت_صبح تاریخ ۱۸ مهر ماه سال ۹۸
✍ #حمید_رستمی
۱- پایان بندی دردناک فیلم نرگس- یکی از بهترین فیلم های #رخشان_بنی_اعتماد - واقعی ترین پایان بندی برای #فریماه_فرجامی بازیگر نقش آفاق بود که وقتی عشق جوانانه عادل به نرگس را دید با آگاهانه ترین حالت ممکن راه نیستی در پیش گرفت تا دست کم با این روش جاودانه شود.
آیا این دست تلخ تقدیر و سرنوشت بود که بهترین بازیگر زن آن برهه را در مسیری دردناک قرار داد تا این فیلم و شاه نقش، تقریباً نقطه پایانی بر دلبری هایش روی پرده سینما باشد!؟ و گویی که او علاقه نسل جدید را به بازیگران تازه وارد حس کرده بود که آفاق وار راه عدم در پیش گرفت و هر چند تا سه چهار سال بعد هم تعدادی فیلم بر پرده داشت ولی هیچکدام نه "نرگس" و "مادر" و "تیغ و ابریشم" شدند و نه حتی "سرب" و "اجاره نشین ها" هر چه بود با شاه نقش "آفاق" در فیلم نرگس تمام شد و فقط زیر تریلی نرفت تا سه دهه بعد هم عاشقان سینما با یادآوری صحنه دردناک کچل شدنش در فیلم سرب اشک حسرت بر دامن روزگار بریزند برای آفاق جوانمرگ شده و "عادل" هایی پر تکرار که به سودای نرگس ها از عشق های قبلی غافل شدند.
۲- در فضای سرد فرهنگی و یخ بسته دهه ۶۰ سینما و تلویزیون ایران در یک دوشنبه شبی موعود، مجری پخش شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی مجبور به ارائه توضیحاتی درباره روابط صمیمانه دختر کوچولویی در قسمت قبل سریال پرطرفدار "آیینه" با مردی که نقش پدرش را بازی می کرد شد و تاکید کرد که این دو بازیگر در دنیای واقعی هم پدر و دختر هستند و بینندگان عزیز و شریف از صحنه هایی چون ناز و نوازش پدرانه موهای سر دختری ده دوازده ساله نرنجند. اسم بازیگر مرد #اسماعیل_محرابی بود که در آن روزگار گل سرسبد سریال آیینه و همزمان یکی از پرکارترین بازیگران سینما محسوب می شد و در حالی که تقریباً هیچ یک از شرایط مورد نیاز برای قهرمان شدن را نداشت، نقش قهرمانان را در فیلمهایی همچون بالاش، تپش و افسون بازی میکرد و در فیلم های دیگری همچون خواستگاری و وکیل اول و سریالهایی همچون هزاردستان ، بوعلی سینا و سربداران نقش های به یاد ماندنی در کارنامه داشت ولی به ناگهان چنان غایب از نظر شد که وقتی همین دو سه سال پیش در نقش پیرمردی دلچسب در فیلم گذر موقت بر روی پرده آمد کمتر کسی می توانست ذوقزدگی اش را پنهان کند. محرابی در این سی سال غیبت فقط یکی دو بار در سریال های تلویزیونی جلوه کرده بود که مهمترینش سریال خانه سبز در نقش داماد خاندان صباحی ، از نیمه وارد مجموعه شد تا با علی کوچولو و دیگر اعضای خاندان ، چهارشنبه شب ها را دلپذیرتر نمایند .
۳- فیلم دیدار ساخته #محمدرضا_هنرمند هر چقدر در دهه هفتاد به دلیل حواشی بی پایانش به خاطر توقیف چند ساله و بیان عشقی ممنوع بین دختری مسیحی و رزمنده یی مسلمان و همینطور نخستین حضور سینمایی و جدی مهران مدیری که گامهای نخست شهرت را بر می داشت پر خبر بود ، در دهه های بعد به فیلمی مهجور تبدیل شد که البته شایسته این حجم از بی توجهی نبود ، چرا که فیلم با داشتن یک "ژانت پطروسی" با بازی گیرا و به یادماندنی مینا لاکانی، نوید حضور ستاره ای نو در سینمای ایران را می داد که علاوه بر زیبایی ذاتی، بازی قابل قبولی را هم می توانست ارائه دهد.
مینا لاکانی در تصویر کردن یک بازه زمانی ۱۰ ساله از زندگی دختر دانشجوی ارمنی و متعاقب آن آشنایی ، عشق و ازدواجش با پسری مسلمان و در ادامه اسارت همسر و بر دوش کشیدن بار اقتصادی زندگی و موفقیت های شغلی و رسیدن به مدارج بالا در حوزه" گل فروشی" بسیار موفق عمل کرد و به شایستگی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن جشنواره فجر را به خود اختصاص داد . فیلم آن چنان حرارت و گیرایی داشت که وقتی بعد از چند سال توقیف روی پرده می رفت ، توانست طراوت خود را حفظ کرده و مخاطب را راضی از سینما خارج کند. هرچند که شیمی رابطه #مینا_لاکانی و #مهران_مدیری آنچنان که باید در نیامده بود و بازی عجولانه مدیری، مانع از ثبت لحظات پرشور و عاشقانه در صحنه های دو نفره شان می شد ولی تلاش انفرادی لاکانی که بخش اعظم سنگینی بار فیلم را بر دوش می کشید به ثمر نشست. اما این آغاز طوفانی انگار پایانی بود بر درخشش این بازیگر جوان. خیلی زود پروندهاش در سینما بسته شد و کارهایش معطوف به حضور در سریال های دست چندم تلویزیون و در ادامه سرخوردگی و مهاجرت سرنوشت محتومی بود بر پایان زودهنگام یک بازیگر خوب و تلاشگر!
۴- "محمد منصوری" در سریال جوان پسند #در_پناه_تو در اواسط دهه ۷۰ هم ایده ال دختران جوان بود و هم پسران. جوان آراسته و خوش برخورد، اجتماعی و در عین حال بچه مسلمان که میخواست الگوی جدیدی از این آدمها ارائه کند کسی که می توانست دانشجوی یک رشته هنری باشد و به وقت دلتنگی و ناراحتی راه شمال در پیش گیرد و آنچنان جذابیت درونی و بیرونی داشته باشد که دختری زیبا و لجوج به اسم مریم افشار را تحت تاثیر قرار داده و با اعمال خیر خواهانه اش دلبری کند. #حسن_جوهرچی با چنین نقشی دیده شد هر چند که پیش از آن ، در چند فیلم سینمایی از قبیل برخورد و بر بال فرشتگان هم حضور داشت اما سیمای محمد منصوری تا سالهای سال بعد چون برگ زرینی در کارنامه اش الصاق شد و در ادامه حضور در دو فیلم خوب #مسعود_کیمیایی با عناوین ضیافت و سلطان تمام شرایط را برای تثبیت جوهرچی در حوزه سینما را فراهم آورد اما نشد آنچه باید می شد و در حالی که هر بازیگر تازه کاری حضور در یک سکانس از فیلم های دهه هفتادی کیمیایی را به عنوان فرصتی بزرگ برای اثبات خویش قلمداد میکرد و این کارگردان کهنه کار به عنوان کارگردانی بازیگر ساز معروف شده بود و اما جوهرچی مسیر اشتباه را انتخاب کرد و تجربیات بعدی اش در سینما به جز فیلم "دو زن" چنگی به دل نزد تا روند تبعیدش به سریالهای درجه چندم تلویزیون شتابی دوچندان بگیرد و چند سال بعد هم خبر بیاورند که خواجه خرقه تهی کرد!
۵- جهانگیر الماسی جوان اول اکثر فیلم های دهه ۶۰ بود به خصوص در همکاری با #کیانوش_عیاری فیلم های مهمی چون آن سوی آتش، تنوره دیو و شبح کژدم را کار کرد ولی خیلی زود و بنا به دلایلی نامعلوم از پرده حذف شد تا بعدها حتی با ی ترین رفتارها هم نتواند به روزگار خوش گذشته بازگردد.در حالی که #علی_نصیریان حتی در ۸۵ سالگی هم بازی می کند و خوب هم بازی می کند کسی از #جهانگیر_الماسی خبر سینمایی آنچنانی ندارد.
۶- #غزل_صارمی با فیلم #عروس_آتش چنان شروعی کوبنده داشت که با یک استعداد متوسط هم می توانست سالهای سال خود را در سینما بیمه کند اما بد اقبالی هایش چنان پرتعداد شد که نتوانست کمترین بهرهای از حضور در فیلمی باشکوه به اسم عروس آتش ببرد.
۷- و بودند بازیگران بزرگی چون سوسن تسلیمی و شهلا میربختیار که در فضای دهه ۶۰ نتوانستند دوام بیاورند و سینمای ایران را از نعمت حضور خویش محروم کردند. هرچند #سوسن_تسلیمی با فیلمهایی به تعداد انگشتان یک دست، جاودانه شد و هم اینک در غربت هم کار تئاتر می کند اما کسی از #شهلا_میربختیار که با "پاییز صحرا" مشهور شد و در سینما هم فیلم های در خور توجهی بازی کرده بود و با وجاهت منظر دهه شصتی اش آتش حسادت بسیاری را برانگیخته بود خبری ندارد!
۸- و داستان تلف شدگان پرده نقره یی بسیار بیشتر و مفصل تر آن است که بتوان روایتش کرد!
و فقط یک موردش #پرویز_فنی_زاده قدر دو سه کتاب مواد خام برای گریه و افسوس با خود دارد!
منبع : رومه #هفت_صبح تاریخ ۱۱ مهر۹۸
#حمید_رستمی
۱- اسدخان ، خان نبود. البته هم نبود. بلکه یک آدم شریف و پاکدست بود که از نوجوانی نان بازو که نه ولی نان دستش را خورده بود به معنای خاص کلمه! دستفروش بود. یعنی دستفروش به دنیا آمد، دستفروش زیست و دستفروش مرد. فرقی هم نمی کرد چه بفروشد.چیزی که حمل و نقل آن برایش سهل تر باشد تا بتواند از این روستا به آن روستا و از این محله به آن محله برود.
۲- اسدخان کور بود. چشم نداشت. چشم نداشت به معنای واقعی کلمه ، به جای دو تا چشم دو کاسه خالی مانده بود روی دستش که قرار بود زمانی حوض کوچک ماهی اش باشد به وقت گریستن . قرار بود به راه جوانک رشید تازه سربازی، به جاده دوخته شود. قرار بود برای غرق شدن در زیبایی یار به کارش آید. قرار بود وسیله ای باشد برای سیر گلستان و باغ و چمن . قرار بود خیلی چیزها باشد ولی نشد. از همان دوران طفولیت و در سه سالگی به مرضی غیبی دچار شد که تاوانش ستانده شدن دو تیله تماشایی از چشمانش بود. دو گوهر ناب. دو چراغ تابان. تا بعدها قریب ۸۰ سال دست به دیوار بساید و پیش برود . با چوبدستی سِحر کند و به دریا بزند. چوب دستی که با او بزرگ شد، جوانی کرد، پیر شد ولی نشکست.
۳- اسدخان چشم نداشت. یعنی دوتا چشم خانه اش بالکل مرخص بودند. ولی هیچ کس راه گم کردنش را ندید. توی جوب افتادنش را ندید. دست در دست کسی کوچه و خیابان گشتن اش را ندید. انگار از همان روز اول به خودش گفته بود که دو تا چشم از دست دادی صد تا چشم دیگر می توان جُست و البته جست! چونان که جماعت، عمری انگشت حیرت به دندان تعقل گزیدند که یعنی این آدم واقعا نمی بیند یا نه بازیگری قهار است که یک عمر نقش آدم کور را بازی می کند . "آل پاچینو"یی که نه در فیلم بوی خوش جنس مخالف بلکه در بوی دل انگیز زیستن بازی میکند و نقل هایش زبانزد اطرافیان است.
۴- اسدخان زن داشت ، بچه داشت و برای برادر و خواهر یتیم مانده اش هم پدری کرد تا توانست با همان دستفروشی.
کسی که با پای پیاده ، روستا به روستا میگشت ، اسکناس ها را با ابعادشان می شناخت و آدم ها را از صدایشان. صدایی که شاید بیست سی سال قبل شنیده بود ولی فایلی که در ذهنش برای شخص ایجاد کرده بود پاک شدنی نبود. نقل است که در جوانی ظروف چینی می فروخت و برای اینکه هر روز آنها را روی کول به خانه برنگرداند جایی دفنشان میکرد و فردا به راحتی در کوه و بیابان و دشت از زیر خاک بیرون آورده و تر و تمیز کرده و راهی روستای بعدی می شد.
۵- اسدخان چشم نداشت ولی خیلی چیزها داشت که یکی از آنها صدایی به شدت حزین و دل خسته که از اعماق وجودی پر گداز بیرون آمده و اطرافیان را دلباخته می کرد. معمولاً در مراسم عروسی برای مجلس آرایی دعوت میشد و "قاراباغ شیکسته سی" را جوری می خواند که انگار "خان عمی"، بزرگترین خواننده آذربایجان معلمش بوده و او این چنین چیره دستانه در تلاش برای پس دادن درسش از خود مهارت نشان میدهد تا صغیر و کبیر را به تحسین وادارد ، آنجا که می خواست درخت چناری باشد در گذرگاه یار تا سایه اش مسیر یار را خنک و دل پذیر کند آتش در نیستان ملت میانداخت تا جماعت از یاد ببرند که عروسی آمده اند یا عزا؟!
آنجا که از "قارا گوزلر" می خواند کسی نمیتوانست تجسم کند واقعاً در خیالش از چه حرف میزند؟ چیزی که ندیده است و ندارد و چشم انتظار کسی هم نبوده است لابد!
۶- اسدخان را در سالهای پایانی عمر برای مدت مدیدی دیدم. باز هم دست فروشی می کرد: تقویم، ناخن گیر ، کارد و چاقو. به خانه ما آمد و شد داشت. خیلی وقت ها ناهار و شام هم میماند. خانواده یی پرجمعیت که شش هفت پسر داشت را با صدای پا می شناخت و به محض ورود پیشدستی کرده و با اسم احوالپرسی می کرد: چه خبر فلانی؟!
یعنی آدم چقدر می توانست به قدرت حافظه اش اتکا داشته باشد که به راحتی مسیر خانه و زیر و بم را بشناسد آن هم در شهری کوهستانی و پر از پستی و بلندی؟ چهل پنجاه متر مانده به خانه عصایش را بزند زیر بغلش و خرامان خرامان برود سمت خانه اش و زنگ در را بفشارد. یعنی آدم چقدر می تواند از حافظه اش کار بکشد و حسی شبیه حس ششم برای خود دست و پا کرده و حتی از داخل ماشین هم نزدیک شدن به مقصدش را احساس کند و به راننده بگوید: نگه دار می خواهم پیاده شوم! هنوز که هنوز است از گذاشتن جوانک علیل بر کولش و گذر از رودخانه پرآب خاطره ها می گویند از اینکه هیچ کس نتوانست بهش پول تقلبی و کم و زیاد قالب کند. از صدای عصایی که در جوانی نیمه شب ها و دم صبح ها خود را با آن از هر کوی و بیابانی که شده به خانه اش می رساند. از آدم هایی که بعد از ۳۰ سال به سادگی به واسطه صدایشان شناخته شده و تکیه کلام های سی سال قبل را رو کرده ، از اینکه هیچ وقت کمکهای انسان دوستانه هیچکس را نپذیرفت. به نظرم این آدم اگر کمی سواد داشت و امروزه می زیست سوگلی رسانهها می شد.
#حمید_رستمی
نگاهی به نیمکت ذخیرههای تیم #استقلال_تهران و مرور اسامی ناآشنا و بی تجربه در وهله نخست بیننده را دچار تردید می کند که آیا نیمکت ذخیرههای فلان تیم شهرستانی ته جدولی و یا بهمان تیم لیگ یکی را مشاهده می کند؟
واقعیت این است که حتی بازیکنان حاضر در ترکیب اصلی هم آنچنان که باید چنگی به دل نمی زنند و به جرأت میتوان ادعا کرد که این تیم از نظر بضاعت فنی و انسانی یکی از ضعیفترین تیمهای تاریخ این باشگاه است.
فارغ از تمام بدشانسی ها و تصمیمات اشتباه داوری که در هفتههای نخست لیگ، گریبان این تیم را گرفت باید اعتراف کنیم که این تیم، علیرغم برخورداری از یک مربی جوان و نامدار -که حتی تجربه مربیگری در سطح نخست جهانی و در تیمی پر افتخار هم چون #اینتر_میلان_ایتالیا داشته- فاقد پارامترهای لازم برای موفقیت است.
در حالیکه سه تیم پرسپولیس ، سپاهان و تراکتور هر کدام با ستارههای گرانقیمت و ۲۰ بازیکن هم سطح و درجه یک که استخوان بندی #تیم_ملی_فوتبال_ایران را تشکیل می دهند، پا به عرصه رقابت های #لیگ_برتر ایران گذاشته اند، در نقطه مقابل #تیم_استقلال با تعدادی بازیکن متوسط و حتی ضعیف که کارایی آن چنانی نداشته و در بهترین حالت بدون جایگزین بوده و هرلحظه بیم و استرس مصدومیت و اخراج آنها هواداران و کادر فنی را زیر منگنه قرار داده و دست و بال شان را برای اجرای سیستم های متنوع بسته و شرایطی غیر نرمال بر مجموعه تیم تحمیل می نماید.
در حالی که در فصول گذشته تیم استقلال کلکسیونی از آماده ترین و بهترین بازیکنان ایران را در اختیار داشت و مربیانی همچون #پرویز_مظلومی و #علیرضا_منصوریان با دردسر شیرینی برای انتخاب ترکیب اصلی مواجه بودند و گاهی اوقات مصدومیت و محرومیت یک سری بازیکنان به عنوان یک توفیق اجباری برای بازی دادن به دیگر ستاره ها تلقی میشد اما کمبود بازیکن در این فصل باعث شده کوچکترین مصدومیت در جمع بازیکنان به معضلی بزرگ در ذهن #استراماچونی تبدیل شود و گاهی غیبت #فرشید_اسماعیلی در دربی نتیجه نهایی را دستخوش تغییرات اساسی می کند. بیش از سه ماه است که جدایی #آیاندا_پاتوسی هافبک توپ پخش کن فصل پیش استقلال قطعی شده و هنوز هیچ تصمیمی برای جذب جایگزین اش صورت داده نشده و از سوی دیگر کمبود مهاجم -به خصوص پس از مصدومیت #شیخ_دیاباته -چنان استراماچونی را در تنگنا قرار داده که علیرغم نمایش ضعیف و پر از انتقاد #مرتضی_تبریزی باز هم مجبور شده او را در ترکیب قرار دهد و کار چنان برایش زار شده که جوانی بی نام و نشان به اسم #سجاد_آقایی قرار است منجی اش باشد و در سایر پست ها هم وضعیتش رضایت بخش نیست، به خصوص در درون دروازه که با نمایش متزل و بی روحیه #حسین_حسینی و فقدان جانشینی قابل اتکا ذهن هواداران را چنان درگیر کرده که روزی صد بار به یاد رحمتی بیفتند.
با این اوصاف میتوان ادعا کرد که استراماچونی در بدترین زمان ممکن به استقلال آمده و هر چند جدیت خاص اش در تمرینات ، تاثیرش در حرکات ترکیبی و پاس های متنوع ، قابل مشاهده است ولی به دلیل نبود نفرات تأثیرگذار در ترکیب تیم به نتایج در خور توجه نمی انجامد و می توان ادعا کرد که این تیم بسیار سخت گل زده و در مقابل ، سهل گل میخورد.
بازیکنانی چون پاتوسی، #امید_ابراهیمی ، #خسرو_حیدری، #کاوه_رضایی ، #مجتبی_جباری، #فرهاد_مجیدی، تیام ، #مهدی_رحمتی ، #پژمان_منتظری و هر کدام دارای ویژگیهای بودند که می توانستند در حساسترین اوقات به یاری تیم آمده و آنها را از ورطه سقوط نجات دهند. در حالی که در بازیهای اخیر آبیپوشان چنین بازیکنانی به چشم نخورده و مجموعه تیم چنان از نظر روحی و روانی در وضعیت پایینی به سر میبرند که گاهی از نواختن ضربه های ساده به داخل چارچوب هم عاجزند و خراب کردن این تعداد ضربه پنالتی و همچنین پذیرفتن گل های لحظات پایانی و تمرکز نداشتن در دفاع و حمله ، معضل بسیار بزرگی است که تیم استراماچونی با آن دست به گریبان بوده و دلیل اصلی آن پایین بودن توانایی ذاتی بازیکنان است که با تمرین چندان قابل اصلاح نبوده و ارتباط زیادی به مربی نداشته ولی در نهایت دودش به چشم این مربی جوان خواهد رفت. یادمان نرود که حتی در تیم مربی متوسطی چونمظلومی هم این #آندو_تیموریان ، جباری ، فرهاد و خیلیهای دیگر بودند که به سادگی برتری های روحی و روانی و فنی خود را به رقیب دیکته میکردند ولی حتی فورواردهای گل گهر سیرجان هم در مواجهه با خط دفاع لرزان و دروازهبان رنگ از رخسار پریده استقلال ، در محوطه جریمه آبیها دلبری می کردند.
یادمان باشد زیدان با رونالدو سه بار قهرمان اروپا می شود ولی با بنزما در همان گام نخست در آستانه حذف قرار می گیرد. بدون داشتن ابزار لازم، موفقیت بعید است و این تیم ، تیم #امیرحسین_فتحی ست نه تیم استراماچونی!
✍ #حمید_رستمی
در حالی که چیزی حدود ۵ ماه تا برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی زمان باقی ست و دولت دوم وارد سومین سال خویش می شود نکته یی که بیش از پیش در سپهر ی ایران و استان به چشم می آید تحرکات ی - انتخاباتی اشخاص و گروههای مخالف دولت است که در اتفاقی کم سابقه، تمام اختلافات پیشین را به کناری نهاده و برای موفقیت در انتخابات آتی هم قسم شده اند و با تقسیم کار و مشخص شدن حوزه های مربوطه، دست به کار شده و با استفاده حداکثری از فضای رسانهای ایجاد شده به میدان امده و در قالبهای مختلف از مقاله و یادداشت گرفته تا مصاحبه ، سعی در به چالش کشیدن کارنامه دولت و مجلس دارند و در این راه از هر بهانهای بهره جسته و گاه موارد کاملا نامربوط را بهم ربط داده و بخشی از دولت محلی را می کوبند.
مصاحبه ی #فیروز_ از چهره های شاخص اصولگرایی و معاون ی - امنیتی استان در دوره ریاست جمهوری دقیقا در همین راستاست. وی که یکی از ستونهای اصلی دولت نژاد در استان بود -و البته با ستون های دیگر در تعارضی آشکار قرار داشت- صحبتهای #اکبر_بهنام_جو استاندار اردبیل در مورد وم مسئولیت پذیری برای رفع معضل بیکاری را بهانه قرار داده و حسابی به ایشان توپیده و وقتی تنور مربوطه را حسابی داغ کرد خمیر مورد نظر را چسبانده و بیکار شدن - البته طبق ادعای خودشان - یک نفر را اسباب حمله کوبنده به استاندار قرار میدهد. در حالی که در ظاهر و باطن ، ارتباط منطقی چندانی بین فرض ها و حکم هایش موجود نیست و این که یک استاندار ، مسئولین را برای رفع معضل بیکاری به میدان فرا خوانده در جای خود حاوی ارزش است و قابل ستایش. چرا که در همین استان بوده اند استاندار و معاونینی که دلمشغولی های بسیار مهم تری داشتند و به قول رییس دولتشان مگر آمده بودند جاده بسازند و اشتغال ایجاد کنند! اگر بود که می کردند و بیخودی خودشان را با وظایف مهم و پردردسری چون اداره جهان درگیر نمی کردند. در حالی که دولتشان از موهبت درآمد نفتی ۸۰۰ میلیارد دلاری برخوردار بود تلاش چندانی برای رفع این معضل به عمل نیاوردند و اندک زمانی را هم که بعد از اداره جهان برایشان باقی می ماند صرف بیشتر کردن اختلافات درونی خویش می نمودند تا کسی خیال نکند مشغول استراحت اند و بعد از مدتی هم به بهانه ترفیع ، بخت خویش در استان و شهر دیگری جستند . در حالی که یک دهم آن درآمد نجومی نفتی، توانایی ایجاد میلیونها شغل را داشت تا برای همیشه معضل بیکاری ریشه کن و به تاریخ سپرده شود. ولی خب شد آنچه نباید می شد و تمام آن پولها به تاراج رفت و مابقی اندک اش را هم دوستان بردند به کانادا و سایر بلاد کفر و برای مردم درمانده نهایتا یک گونی سیب زمینی ماند و دو عدد روغن مایع که حتی قادر به سرخ کردن آن سیب زمینی ها نبود.
ایشان در ادامه برای نواختن استاندار مواد خام کم میآورند و بهنام جو را مقصر فروش کشت و صنعت مغان قلمداد کرده و او را به خاطر اخراج یک نفر در کشت و صنعت مغان مورد مواخذه قرار میدهند. در حالی که فروش یا عدم فروش مجموعه به آن عظمت در ید اختیارات نه استاندار که هیچ مقام استانی نبوده و طبق تهای کلان خصوصی سازی ، اگر تخلفی هم صورت گرفته باشد یقیناً جناب ایشان بهتر از همه ، ارگانهای رسیدگیکننده را میتوانند مشخص کنند و شخص استاندار و حتی بالاتر از ایشان توانایی تاثیر گذاری مثبت یا منفی در این ارتباط را ندارد.
جالب تر اینکه در همان هشت سال مهرورزی که ذکرش رفت و آن مجموعه عظیم زیر نظر مستقیم دولت بود، به محض مشخص شدن استانداری #علی_نیکزاد ، وی با شتاب هر چه تمام تر به برکناری مدیر عامل اصلاح طلب ان مجموعه- که توانسته بود شرکت را به سوددهی برساند- اقدام کرد. محمدی به خاطر اتمام یک پروژه که اشتغاایی چند صد نفر را به دنبال داشت، مهلتی شش ماهه خواست با این شرط که تک تک آن افراد را با معرفی استانداری جذب کند ولی نیکزاد در حالیکه اتاق را ترک می کرد دو تا انگشت خویش را نشان داده و تاکید کرده بود: " اصلاً تو بگو دو ساعت. ۲ ساعت هم مهلت نمیدهم!"
و از همانجا حکم برکناری اش را صادر کرد و البته قضیه به همین جا ختم نشد و دهها نفر از کارکنان شرکت -که به زعم دوستان مهرورز- از نزدیکان مدیرعامل وقت بودند- و برخی هم اصلاً ارتباطی به ایشان نداشتند یک شبه از کار برکنار شدند و ماه ها، به دنبال نخود سیاه، مسیر فرمانداری - استانداری و بالعکس را طی کردند و طرفی نبستند . در حیرتم حضرت ایشان چرا آن روز به استاندار وقت نامه ننوشت و افشاگری نکرد و تظلم خواهی ننمودند؟ یا حتی به معاون ی- امنیتی وقت که خودشان باشند؟ فریاد هایی که دور و ورش بود را نشنید تا امروز بلندگوی تظلم خواهی شدنش به شوخی تلخ تاریخ شبیه باشد!
درباره این سایت