محل تبلیغات شما

منبع : رومه #هفت_صبح تاریخ ۱۱ مهر۹۸

 #حمید_رستمی 

 

۱- اسدخان ، خان نبود. البته هم نبود. بلکه یک آدم شریف و پاکدست بود که از نوجوانی نان بازو که نه ولی نان دستش را خورده بود به معنای خاص کلمه! دستفروش بود. یعنی دستفروش به دنیا آمد، دستفروش زیست و دستفروش مرد. فرقی هم نمی کرد چه بفروشد.چیزی که حمل و نقل آن برایش سهل تر باشد تا بتواند از این روستا به آن روستا و از این محله به آن محله برود. 

 

۲- اسدخان کور بود. چشم نداشت. چشم نداشت به معنای واقعی کلمه ، به جای دو تا چشم دو کاسه خالی مانده بود روی دستش که قرار بود زمانی حوض کوچک ماهی اش باشد به وقت گریستن . قرار بود به راه جوانک رشید تازه سربازی، به جاده دوخته شود. قرار بود برای غرق شدن در زیبایی یار به کارش آید. قرار بود وسیله ای باشد برای سیر گلستان و باغ و چمن . قرار بود خیلی چیزها باشد ولی نشد. از همان دوران طفولیت و در سه سالگی به مرضی غیبی دچار شد که تاوانش ستانده شدن دو تیله تماشایی از چشمانش بود. دو گوهر ناب. دو چراغ تابان. تا بعدها قریب ۸۰ سال دست به دیوار بساید و پیش برود . با چوبدستی سِحر کند و به دریا بزند. چوب دستی که با او بزرگ شد، جوانی کرد، پیر شد ولی نشکست.

 ۳- اسدخان چشم نداشت. یعنی دوتا چشم خانه اش بالکل مرخص بودند. ولی هیچ کس راه گم کردنش را ندید. توی جوب افتادنش را ندید. دست در دست کسی کوچه و خیابان گشتن اش را ندید. انگار از همان روز اول به خودش گفته بود که دو تا چشم از دست دادی صد تا چشم دیگر می توان جُست و البته جست! چونان که جماعت، عمری انگشت حیرت به دندان تعقل گزیدند که یعنی این آدم واقعا نمی بیند یا نه بازیگری قهار است که یک عمر نقش آدم کور را بازی می کند . "آل پاچینو"یی که نه در فیلم بوی خوش جنس مخالف بلکه در بوی دل انگیز زیستن بازی می‌کند و نقل هایش زبانزد اطرافیان است.

 ۴- اسدخان زن داشت ، بچه داشت و برای برادر و خواهر یتیم مانده اش هم پدری کرد تا توانست با همان دستفروشی. 

کسی که با پای پیاده ، روستا به روستا می‌گشت ، اسکناس ها را با ابعادشان می شناخت و آدم ها را از صدایشان. صدایی که شاید بیست سی سال قبل شنیده بود ولی فایلی که در ذهنش برای شخص ایجاد کرده بود پاک شدنی نبود. نقل است که در جوانی ظروف چینی می فروخت و برای اینکه هر روز آنها را روی کول به خانه برنگرداند جایی دفنشان می‌کرد و فردا به راحتی در کوه و بیابان و دشت از زیر خاک بیرون آورده و تر و تمیز کرده و راهی روستای بعدی می شد.

 ۵- اسدخان چشم نداشت ولی خیلی چیزها داشت که یکی از آنها صدایی به شدت حزین و دل خسته که از اعماق وجودی پر گداز بیرون آمده و اطرافیان را دلباخته می کرد. معمولاً در مراسم عروسی برای مجلس آرایی دعوت می‌شد و "قاراباغ شیکسته سی" را جوری می خواند که انگار "خان عمی"، بزرگترین خواننده آذربایجان معلمش بوده و او این چنین چیره دستانه در تلاش برای پس دادن درسش از خود مهارت نشان می‌دهد تا صغیر و کبیر را به تحسین وادارد ، آنجا که می خواست درخت چناری باشد در گذرگاه یار تا سایه اش مسیر یار را خنک و دل پذیر کند آتش در نیستان ملت می‌انداخت تا جماعت از یاد ببرند که عروسی آمده اند یا عزا؟!

 آنجا که از "قارا گوزلر" می خواند کسی نمی‌توانست تجسم کند واقعاً در خیالش از چه حرف می‌زند؟ چیزی که ندیده است و ندارد و چشم انتظار کسی هم نبوده است لابد!

 ۶- اسدخان را در سال‌های پایانی عمر برای مدت مدیدی دیدم. باز هم دست فروشی می کرد: تقویم، ناخن گیر ، کارد و چاقو. به خانه ما آمد و شد داشت. خیلی وقت ها ناهار و شام هم می‌ماند. خانواده یی پرجمعیت که شش هفت پسر داشت را با صدای پا می شناخت و به محض ورود پیشدستی کرده و با اسم احوالپرسی می کرد: چه خبر فلانی؟!

 یعنی آدم چقدر می توانست به قدرت حافظه اش اتکا داشته باشد که به راحتی مسیر خانه و زیر و بم را بشناسد آن هم در شهری کوهستانی و پر از پستی و بلندی؟ چهل پنجاه متر مانده به خانه عصایش را بزند زیر بغلش و خرامان خرامان برود سمت خانه اش و زنگ در را بفشارد. یعنی آدم چقدر می تواند از حافظه اش کار بکشد و حسی شبیه حس ششم برای خود دست و پا کرده و حتی از داخل ماشین هم نزدیک شدن به مقصدش را احساس کند و به راننده بگوید: نگه دار می خواهم پیاده شوم! هنوز که هنوز است از گذاشتن جوانک علیل بر کولش و گذر از رودخانه پرآب خاطره ها می گویند از اینکه هیچ کس نتوانست بهش پول تقلبی و کم و زیاد قالب کند. از صدای عصایی که در جوانی نیمه شب ها و دم صبح ها خود را با آن از هر کوی و بیابانی که شده به خانه اش می رساند. از آدم هایی که بعد از ۳۰ سال به سادگی به واسطه صدایشان شناخته شده و تکیه کلام های سی سال قبل را رو کرده ، از اینکه هیچ وقت کمک‌های انسان دوستانه هیچکس را نپذیرفت. به نظرم این آدم اگر کمی سواد داشت و امروزه می زیست سوگلی رسانه‌ها می شد.

بازخوانی چند خاطره از یک مدرسه دهه شصتی: مدرسه یی که می رفتیم!

نگاهی به فیلم کومور (زغال)

تلف شدگان پرده نقره ای!

چشم ,اش ,، ,هم ,آدم ,خانه ,قرار بود ,به خانه ,چشم نداشت ,که در ,را با

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها